تبليغاتX
type="application/rss+xml" title="اسپینوزا espinoza " href="rss.aspx" /> اسپینوزا espinoza
بیر سوت امن اوشاق
  Abdurrahman Tayyar( Dada katib) Azerbijanin an boyuk shayirlarindan biri  bu gan bayram ayinin 2iinji gunu dunyasin dayishdi.

Bashimiz sag olsun.

YOLU DAVAMLI OLSUN.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 13:44  توسط محمود آرش  | 

دعوت به بازنگری

    اگر اکثریت  گروهی چیزی را بخواهند چیزی مانعش نتواند شد.همچنانکه اگر اقلیتی - به نمایندگی خود خوانده ازجامعه ای -  بر خواسته ای پای بفشارند به جایی نخواهند رسید.

   حال ما که هستیم؟ و چه میخواهیم؟ به این سوالات به ظاهر آسان باید پاسخی درخور بیابیم.آنگاه موقعیت خود را در عالم بازبینی کنیم ... آنگاه راه را خواهیم یافت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 12:32  توسط محمود آرش  | 

کمال تبریزی را تحریم کنید!

    تا عذر خواهی رسمی کمال تبریزی از بابت مخدوش کردن چهره ی استاد محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار) - تحقیر حرکت مشروطه در تبریز - ارائه ی تصویر غلط و نارسا از تکلم آذربایجانیها به زبان ترکی و... تا جبران مافات توسط وی از آزادگان جهان مخصوصا ترکهای تمامی دنیا وبویژه آذربایجانیهای سرتاسر عالم تقاضا دارم از تماشای هر گونه فیلم و اثری از کمال تبریزی در سینما خودداری نموده و ایشان را کمال تهرانی ! خطاب نمایند.برهر ترک آذربایجانی که این تحریم را میخواند فرض است که لااقل برای ده نفر دیگر این پیام را ارسال نموده وضمنا به ده نفر دیگر هم شفاها اطلاع دهد.

   شاید کمال تهرانی به گمان خود خواسته پا در جای پای ریچارد اتنبارو بگذارد وهمچون او که تلاش کرد تا چهره ای واقعی از چارلی چاپلین به تصویر کشد واقعیت شهریار را به نمایش گذارده و به اصطلاح اسطوره شکنی کند.اما او در این راستا از آن طرف بام اوفتاده است!در این که سهم شخص او در این خبط چقدر است جای تامل است!قدر مسلم هوای آلوده و مسموم تهران در تربیت و نگرش این ترک زاده ی ارجمند کار خود را کرده است! کمال احتیاج به هوای تازه دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت 11:21  توسط محمود آرش  | 

قطعه ای از آینده (فرض کن سال ۱۴۶۸ هجری شمسی)... :

"ـ سلام

ـ سلام

 ـ شمااهل کجایی؟          ـ تبریز        ـ ترکی؟        ـ نه بابا من ...ترک نیستم.پدر بزرگم ترک بود. پدرم هم کمی بلد بود ترکی حرف بزنه ولی من اصالتا فارسم!می بینی که لهجه هم ندارم!

ـ باریک الله! زنده باد نژاد آریایی! زنده باد کورش کبیر!"

    آیا این را میخواهیم؟ به نظر این پیش بینی کمی بدبینانه یا تندروانه است؟هرگز! اگر اندک مقاومتهای دلسوزان زبان مادریمان (ترکی) هم نباشد چنین وضعیتی در آینده ای به مراتب نزدیکتر هم متصور است.این یعنی گسست نسلها. یعنی تزریق احساس حقارت به فرزندانمان با دستهای خودمان. یعنی انکار خود و حقیر پنداشتن داشته ها و زبان و فرهنگ خود و کنار گذاشتن زبان و فرهنگ و گذشته ی خود به نفع زبان فارسی ( زبانی که نه زبان علمی دنیاست که در جهانی که مرزها کم کم رنگ میبازند تغییر زبان مادریمان به آن مایه ی پیشرفتی باشد و نه زبانی است که حتی به اندازه ی نصف متکلمین به زبان ترکی در جهان متکلم دارد.)آیا باید راضی شویم به اینکه  فرزندان و نوه هایمان ترک بودن پدر و پدر بزرگشان را کتمان کنند چرا که در جامعه ی همسان شده ی زبانی ترک بودن را یک نقطه ضعف محسوب خواهند کرد؟(نگاه کنید به وضعیت ترکهای ساکن مناطق نزدیک به تهران مثل قزوین و ساوه و قم  و خود تهران و حتی زنجان عزیز که چگونه بسیاری از آنها خودرا حقیر میپندارند چون هیچ نهادی زبان آنها را و در واقع خود آنهارا به رسمیت نشناخته است)

من اعلام خطر میکنم!

    تبریز!اورمی! خوی ! اردبیل ! میاندواب! میانه ! سراب !مرند!اهر!اگر به خود نیاییم به زودی ما نیز به سرنوشت زنجان و ساوه و قم و هشتگرد و آبیک گرفتار خواهیم شد .

     تهران ! اصفهان! شیراز! یزد! مشهد ! کرمان!کاشان!من اعلام خطر میکنم !

    قبل از اینکه کار از کار بگذرد و گسست اجتماعی ناشی از جنگ قومی انتحار ایران را رقم زند بیایید به حقوق اقوام و زبانهای موجود در کشور احترام بگذارید.و بدانید قومی که لایق تصمیم گیری برای خود و آینده اش نباشد دیگران برایش تصمیم خواهند گرفت!امید که در این تصمیم گیری به بیراهه نروید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10ساعت 10:45  توسط محمود آرش  | 

اوز یریمیزده برک اوتوروب دییک : یوخ!

             در یک بعد از ظهر معمولی در میانه دهه 50 میلادی اتفاقی رخ داد که تاثیر آن تا سالها در اذهان جهانیان نقش بست و موجب انقلابی بزرگ در نظام اجتماعی غرب گشت.  زن میانسالی در شهر مونتگمری ایالت آلاباما ی آمریکا هنگامی که از کار روزانه اش در یک خیاطی به خانه بر می گشت کاری کرد که نامش در کتابها و نوشته های حقوق بشر ثبت گردید. سالهای خیلی زیادی از ممنوعیت برده داری در امریکا می گذشت ولی در آن سالها هنوز هم تبعیض نژادی به اشکال و وجه های گوناگون سیاهان افریقایی تبار آمریکا را رنج می داد. در ان سالها در ایالت آلاباما قانون جالبی وجود داشت مبنی بر اینکه اگر در یک اتوبوس عمومی جایی برای نشستن نبود می بایست سیاهان جای خود را به سفیدان واگذار می کردند و خود به طور ایستاده در اتوبوس ادامه مسیر میدادند . این یک قانون ثبت شده در ایالات متحده امریکا بود.

ادامه مطلب (سیزین نظریز نده عزیز یولداش ؟ نه جور الیه بیلریک بو هدفه یتیشک؟یازین لوطفا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 14:5  توسط محمود آرش  | 

تاسف

از این که بسیاری از فعالین هویت طلب آذربایجان سطحی نگر و بی مطالعه اند

و هشدار

به اینکه دشمنان اعتلای آذربایجان از این ضعف بزرگ چه بهره ها که نمیتوانند ببرند!

گفتم دشمن؟

دشمن!......دشمن اصلی جهل کثیری از همقطاران ماست.تا زمانیکه این جهل مرکب به بسیط تغییر ماهیت نداده باشد امیدی به سعادت آزربایجان و آذربایجانی نیست.   ارجاعتان میدهم به کامنتی که در اواخر سال گذشته گذاشته ام. باعنوان : دعوت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 14:27  توسط محمود آرش  | 

اعترافات من

 اعتراف میکنم که قادر به نوشتن یک جمله ی بدون غلط به زبان مادریم (ترکی آذربایجانی) نیستم.

اعتراف میکنم که برای خواندن یک مقاله به زبان ترکی لااقل باید به اندازه ی ۵ برابر زمان لازم برای خواندن مقاله ای به زبان فارسی وقت بگذارم و چه بسا از خیر خواندن آن بگذرم.

اعتراف میکنم که گمان میکردم زبان ترکی ادیبان و سخنورانی همطراز ادبای دیگر زبانها ( از جمله فارسی) ندارد.

چرا اینگونه است؟

آیا کوتاهی از من ( و ما ) بوده که چنان از فرهنگ و زبان مادری خود بیگانه گشته ام( و گشته ایم) که جهلی اینچنین سهمگین برایم ( و برایمان) حتی مایه ی تفاخر بوده است؟

نه! اکنون  باید بدانم که کوته اندیشی و بی کفایتی  سردمداران در صد سال اخیر است که به نیت اعلام شده ی "وحدت ملی" و نیت واقعی تر"برتری طلبی قومی"  مانع از آشنایی من با فرهنگ غنی و پربار ترکی گشته است( که متاسفانه پاره ای از نخبگان خوش باور ترک هم در گذشته آتش بیار این معرکه بوده اند).

آیا خواهم توانست بر این جهل تحمیلی و کتمان تاریخی غلبه کنم و به ریشه های تنومند خویش دست یابم؟

این است زبان حال نسل جدید آذربایجان و این است چالش بزرگ پیش روی ملت آذربایجان .

ارسطو راست میگفت: آیا واقعا دانایی فضیلت است در حالیکه آنانکه میدانند کمتر لذت میبرند؟

ای عزیز فارس زبان - کرد - عرب - بلوچ  و ...  به تو - زبان تو و فرهنگ تو احترام خواهم گذاشت . تو نیز اینچنین کن .خود را برتر از من ندان (در عمل نه در لفظ و شعار)که من نیز خود را برتر از تو نمی پندارم.بیا قدمت و پیشینه ی تاریخی را به رخ هم نکشیم و تنها واقعیات موجود را ملاک قراردهیم.

 تنها میخواهم که حقوقی را که برای خود قائلی برای من هم قائل باشی .

اگر تو را در این همراهی صادق بیابم در کنارت خواهم ماند . اما اگر نتوانی درکم کنی  لاجرم راه من و تو جدا خواهد بود.آری من اکنون یک هویت طلبم و یکی از دلمشغولیهایم درک و اثبات هویت برای خود -فرزندانم و جامعه ام است.

مگذار که با گذر ایام و بازخوانی این مطلبم بر ساده انگاری و خوش باوری خود لبخند زنم. 

ساده نوشتم . تو نیز ساده بخوان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 9:50  توسط محمود آرش  | 

در قسمت پایین صفحه اقدام به نظرسنجی کرده ام.نمیدانم چرا رفت آن ته!

شرکت شما در این نظر سنجی مزید امتنان خواهد بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 10:27  توسط محمود آرش  | 

جمله ای که در روز رستاخیز احتمالا موجب تخفیف مجازات میشود : 

" ما از همان اول هم علاقه ای به آمدن به این دنیا نداشتیم."

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 9:33  توسط محمود آرش  | 

اعلاميه جهانى حقوق زبانى

... - با در نظر گرفتن اينكه اكثريت زبانهاى در خطر نابودى٬ متعلق به گروههاى مردمانى میباشند كه از حق حاكميت ملى خود برخوردار نيستند و اينكه عوامل اصلى كه از توسعه اين زبانها ممانعت كرده و به روند جايگزينى زبانى ديگر به جاى آنها شتاب میبخشند٬ عبارتند از نبود حكومتهاى خودگردان آنها و سياست دولتها٬ كه ساختارهاى سياسى و ادارى و زبان خود رابر آنها  تحميل مینمايند؛


- با در نظر گرفتن اينكه حمله نظامى٬ مستعمره نمودن٬ اشغال و ديگر نمونه هاى به انقياد در آوردن اجتماعى٬ اقتصادى و سياسى٬ اغلب اوقات شامل تحميل مستقيم زبانى خارجى بوده و يا حداقل٬ تصورات موجود در باره ارزش و منزلت زبانها را خدشه دار نموده و موجب ايجاد آنچنان رفتارهاى زبانى سلسله اى میگردند كه وفادارى زبانى متكلمين به آنها را از بين می برند؛

-بادرنظر گرفتن اینکه ...(لطفا روی ادامه ی مطلب کلیک کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 11:27  توسط محمود آرش  | 

عزیزانم! این سایت را که مربوط به یکی از ملحدین بزرگ زمان ماست مطالعه بفرمایید و بعد نظرتان را درباره ی حرفهای این ملحد (که متاسفانه هنوز داره نفس میکشه برام بنویسید. البته اگه جراتشو دارین!)
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 13:14  توسط محمود آرش  | 

              مرحله ی نخست جدیدترین نمایش دموکراسی در کشور به پایان رسید و در آستانه ی اجرای پرده ی دوم آن هستیم.برای تمامی دست اندر کاران آرزوی توفیق  نموده و ضمن اعلام برائت از تمامی مخالفین  دموکراسی از عزیزانی که این پست را میخوانند استدعا دارم که نظر خود را درباره ی هر چه بهتر برگزار شدن دموکراسی اعلام دارند .

        راستش از وقتی که در یکی از وبلاگهای همشهریمان خبری مبنی بر برگزاری مسابقه ی مقاله نویسی با محوریت انتخابات اخیر مجلس خواندم  برآن بودم که گر فرصتی دست دهد پیرامون انتخابات و دموکراسی که این انتخابات علی الاصول باید بر آن استوار باشد آنچه را در ذهن دارم بر کاغذ آرم.اما دل و دماغ این کارو نداشتم.(زبان من گاه محاوره ای میشود و گاه ادبی . خرده نگیر . بذار راحت باشم.خودم متوجهش هستم)سرانجام هم در آن برنامه شرکت نکردم.حالا در پاسخ به دعوت یکی از عزیزان (که البته هنوز توفیق زیارتش نصیبم نشده )مبنی بر به روز کردن وبلاگم این مطلب را مینویسم و نامش را میگذارم :

                        مهندسی دموکراسی

    این مطلب را بعنوان موضوعی اجتماعی بخوانید نه مقوله ای سیاسی . چرا که از غرق شدن در جریانات و بحثهای سطحی سیاسی فراری و بیزارم.نیز از روده درازی و توضیح واضحات و اطاله ی کلام و دست کم گرفتن شعور مخاطبین برحذر خواهم بود از خوانندگان ارجمند استدعا دارم نظرات صائب خود را جهت تصحیح  و تکمیل موضوع دریغ نفرمایند.

مقدمه

      آنچه در حال حاضر بعنوان دموکراسی در کشور  ما و اغلب کشورهای جهان اجرا  میگردد نمایش ناقص و در نتیجه ابتری است از دموکراسی (دموکراسی با معنای لغوی حکومت مردم) . هرگز شعارهای ظاهر فریب< حکومت مردم  بر مردم  >و <رای اکثریت > و... دل مرا نبرده است. آنچه مرا بر سر شوق می آورد نه دموکراسی بلکه اریستوکراسی دموکراتیک (با تلقی و انتظاری که من از آن دارم و به تدریج خواهم گفت ) میباشد.

  بطور خلاصه اریستو کراسی دموکراتیک از دید من یعنی حق اعمال حاکمیت مردم با هدایت نخبگان جامعه.

    آنچه در مقوله ی دموکراسی ذهن بسیاری از اندیشمندان را مشغول داشته است بالا بودن ضریب فریب افکار عمومی بویژه در جوامع بدوی است. بایستی راه حلی یافت که ضمن حفظ حقوق شهروندی افراد جامعه ضریب فریب (که دموکراسیهای موجود  همگی به درجاتی از آن گرفتارند ) به حداقل برسد.

                                                                      ادامه دارد.با من همراه باش دوست عزیز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 14:7  توسط محمود آرش  | 

        انتقاد از خود    

             هرچند تنها یک نگاه از برون میتواند انتقادات واقعی بریک مجموعه وارد آرد اما بگذار تا من هم درباب رذایل فضیلت نمای شهرمان کلمه ای بگویم .به خود نگیر چون تو خارج از این دایره ای ان شا الله !

              در شهر ما که مدینه ی فاضله اش خوانیم دوچرخه سواری عیبی است بزرگ و گناهی است نابخشودنی که نخبگان ما نیز آن را در شان خود نمی دانند. 

             در شهر  صلح دوست مودب پرور ما !(نه ادیب پرور)ادای کلمات با لهجه ی فارسی دلیل بر  ادب است و استعمال همان کلمه با لحن بی تکلف دوران کودکی  و به طریق اولی کاربرد مترادف  آن عبارت در زبان مادری(حتی اگر مهجور نباشد)نشانگر عقب ماندگی  و حتی بی نزاکتی گوینده ست.

            روابط سطحی و بی اطلاعی(بخوانید بی تفاوتی) از حال و روز دوستان (و این اواخر اقوام حتی درجه یک و دو ) نشانگر فرهنگ بالا  و شخصیت فوق العاده ی شماست .

             در این مدینه ی فاضله  یک اورمیه ای اصیل اگر در اتوبوس نشسته یا ایستاده  است چنانچه خانمی از انتهای اتوبوس بعلت کمرویی نتواند با صدای بلند به راننده بفهماند که :"میخوام پیاده شم"  همشهری اصیل ما  به روی خود نخواهد  آورد که صدای خانم را شنیده است .چون آنوقت مجبور خواهد شد کمی صدایش را بلند کند و از راننده بخواهد که نگهدارد تا آن خانم پیاده شود واین بلند کردن صدا دور از نزاکت خاص اورموی است!

              در شهر  لیبرال ماب فضیلت نشان ما به اندازه  نصف تهران نمایشگاه اتومبیل هست .چرا که داشتن ماشین شیک و شکیل از لوازم تمدن و تشخص در شهر ماست و تعویض های مکرر مدل و نوع اتومبیل نه فقط  اشارتی به تنوع طلبی که کنایتی از دم غنیمت دانی و فیلسوف منشی  عامیانه ی ماست.

اگر من در اشتباهم تصحیحش کنید و مرا از ضلال مبین نجات دهید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 10:4  توسط محمود آرش  | 

          باروخ بندیکت اسپـینوزا (Baruch Benedict Spinoza) در 24 نوامبر 1632 میلادی در کشور هلند و در شهر آمستردام در یک خانواده سرشناس یهودی مارونی سفارادی‌ (اسپانیایی ـ پرتغالی) به دنیا آمد. والدینش وی را باروخ (یعنی فرخ) نام نهادند. اما او پس از رانده شدن از جامعه یهود نامش را به بندیکت که مرادف لاتینی باروخ عبری است تغییر داد و پس از آن در نوشته‌ها و نامه‌ها‌یش همواره از خود با نام بندیکت نام برد.

توضیحات این مطلب را از سایت حیات اندیشه اقتباس  کردم .و صد البته استفاده از مطالب یک سایت دیگر به معنای تایید تمامیت آن سایت محترم نمیباشد!!!با تشکر از مسئولین وزین سایت حیات اندیشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 10:35  توسط محمود آرش  | 

 دوست دارم کوچکترین فرد یک  گروه بزرگ(بزرگ از نظر کیفی  منظورمه نه کمی) باشم تا بزرگتریـن یک جمع حقیر.

 برای همین اگر سراغ من اومدی خواهی دید که خیلی بی شیله پیله تر از آن هستم که فکرشو میکردی .البته فکر نکن که خیلی احساساتی هستم .برعکس .....بستگی داره گل من

 من دوست دارم هر گل خوش بویی را ببویم.

باز دچار سو تفاهم شدی!!!!!!

اول ببین گل هستی یا نه

بعد ببین گل خوش بویی هستی یا نه

اگه اینجوریه

خودتو نگیری که خلاف عقاید خودته این کار

ساده باشیم . در غیر اینصورت

 معنیش اینه که چیزایی که خوندی و فکر میکنی درک کردی و همفکرشی  اعتقاد نداری بهش

اگه من و تو نتونیم صمیمی بشیم معنیش اینه که یه جای کار حسابی میلنگه.

حالا مطالب قبلی منو بخون ببین نظری داری لطف کن بنویس برام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 10:36  توسط محمود آرش  |